نوع مقاله : مقاله پژوهشی
موضوعات
عنوان مقاله English
نویسندگان English
The type of interaction of any state with other religions and religions indicates that the government's relation to the people and human rights. Therefore, besides determining the official religion of the country, the rights of religious and religious minorities, as well as the possibility of informal religious rules in the lawsuit called legal density, have also been a place of conflict. One of the discussions at the time of Iran's constitution was to determine the official religion of the country, along with the rights of other religions. Article July 1312 has obliged the courts to enforce the rules and habits of non -Shiite Iranians, but the law in three categories of relations, including "non -Shiite and non -Shiite parties" and "Shiite". And the claimant of Shiite »can be examined for conflict of rights. In this study, which is conducted using a descriptive-analytical method, the resolution of the conflict of these relationships has been examined. The law governing the personal status of the non -Shiite parties shall be subject to non -opposition to the public order, the regulation on the basis of expediency, and the need to refer to civil law in cases of disagreement, as well as the principle in the personal status of the Shiite and non -Shiite parties, citing the requirement, Numerous advisory theories of the judiciary and the International Covenant of Civil and Political Rights are respect for the rights of minorities, which must be referred to this principle in doubt. In the case of the law governing the personal status of the Shiite and Shiite claimants on the conflict of law, the appropriate sentence will also be issued.
کلیدواژهها English
رعایت احوال شخصیه ایرانیان غیر شیعه در دعاوی موردی
چکیده
نوع تعامل هر دولت با سایر ادیان و مذاهب موجود، مبین نسبت آن حکومت با مردم و حقوق بشر است. از این رو همواره در کنار تعیین مذهب رسمی کشور، حقوق اقلیتهای دینی و مذهبی و نیز امکان جریان قواعد مذهبی غیررسمی در دعاوی مطروح تحت عنوان تراکمگرایی حقوقی نیز محل تضارب آراء بوده است. یکی از بحثهایی که در زمان تدوین قانون اساسی ایران نیز مد نظر قرار گرفته، تعیین دین رسمی کشور و در کنار آن حقوق سایر ادیان بوده است. ماده واحده مصوب تیرماه 1312، دادگاهها را مکلف کرده است که در مورد احوال شخصیه ایرانیان غیرشیعه قواعد و عادات مذهب آنان را اجرا نمایند، اما قانون مذکور در سه دسته از روابط از جمله «طرفین غیرشیعه»، «شیعه و غیرشیعه» و «شیعه و مدعی تشیع» در باب تعارض حقوق قابل بررسی است. در این پژوهش که به روش اسنادی و با استفاده از روش توصیفی- تحلیلی انجام شده، به بررسی حل تعارض روابط مذکور پرداخته شده است. قانون حاکم بر احوال شخصیهی طرفین غیرشیعه مشروط به عدم مخالفت با نظم عمومی، تنظیم بر اساس مصلحت و لزوم رجوع به قانون مدنی در موارد اختلافی و غیرمسلم قابل اجرا خواهد بود، همچنین اصل در احوال شخصیهی طرفین شیعه و غیرشیعه با استناد به قاعده الزام، نظریات مشورتی متعدد از قوه قضائیه و میثاق بین المللی حقوق مدنی و سیاسی، احترام به حقوق اقلیتها است که در موارد تردید باید به این اصل رجوع شود. در مورد قانون حاکم بر احوال شخصیهی طرفین شیعه و مدعی شیعه در باب تعارض حقوق نیز پس از احراز دین مدعی، حکم مقتضی صادر خواهد گردید.
کلیدواژگان: تعارض قوانین، احوال شخصیه، اقلیتهای مذهبی و دینی، قاعده الزام.
مقدمه
در سال 1992 سازمان ملل متحد، اعلامیه «حقوق افراد متعلق به اقلیتهای ملی یا قومی، مذهبی و زبانی» را تصویب نمود و در این اعلامیه به مسئولیت دولتها جهت تضمین و ترویج حقوق اقلیتها اشاره و توجه کرد. از آنجا که جامعه ایران با الهام از تعالیم اسلامی سعی در حفظ آزادی و حقوق همهی افراد ملت را سرلوحه روابط اجتماعی خود میداند و به انسان به عنوان نهال خداوندی نگریسته، همراه با حقوق اکثریت ملت، حقوق اقلیتهای دینی را نیز با دقت بسیار مورد بررسی قرار داده و به آن در مراجع ذی صلاح کشور عمل نموده است. اما در عین حال، هنوز مسایلی در این زمینه وجود دارد که نیازمند بررسی بیشتر است. یکی از مسائل نسبتاً پیچیده حقوقی کشور ما، مسأله احوال شخصیه اقلیتهای دینی و مذهبی است. جامعه ایران با اعتقادات اکثریت مسلمان و اقلیتهای دینی، بافت اعتقادی خاصی پیدا کرده که زمینهی طرح مسائل حقوقی را فراهم نموده است. موضوع احوال شخصیه، شامل مباحثی همچون نکاح، طلاق، ارث، وصیت و مانند آنها، یکی از موضوعات مهم حقوق خصوصی (مدنی) است که معمولاً در ذیل عناوینی مانند اشخاص و محجورین، حقوق خانواده، ارث و وصیت و...مطرح میشود. موضوع این مباحث، احوال شخصیه ایرانیان (به طور عام) است که احکام آن بر محور قانون مدنی (که بر اساس فقه شیعی تدوین شدهاند) تبیین و تشریح میشوند؛ اما آنگاه که احوال شخصیه ایرانیان غیرشیعه در باب تعارض حقوق مطرح میشود، اعم از تعارض حقوق دو غیرشیعه، تعارض حقوق یک شیعه و غیرشیعه و تعارض حقوق شیعه و طرفی که مدعی دینی بر خلاف دین اصیل خود باشد، این پرسش پدید میآید که قواعد حاکم بر احوال شخصیه آنها را باید تابع چه قانونی (قانون مدنی یا قانون دینی و مذهبی آنان) دانست؟
نسبت به پیشینه تحقیق میتوان به مقاله «قلمرو رعایت احوال شخصیه ایرانیان غیرشیعه در حقوق ایران» نوشته احد خدابندهلو (خدابندهلو، 1392، ص98-85)، «بررسی مبانی فقهی احوال شخصیه اقلیتهای دینی از دیدگاه فقه و حقوق موضوعه» نگارش دکتر محمد زاده رهنی و حسن فریدی ( محمدزاده رهنی و فریدی، 1388، ص128-107) اشاره کرد که در آنها به بخشی از زوایای پژوهش حاضر اشاره شده است، اما در هیچیک از آنها تعارض سه دسته از جمله تعارض حقوق دو ایرانی غیرشیعه، یک شیعه و غیرشیعه و یک شیعه و مدعی شیعه(اصالتاً غیرشیعه)، مورد واکاوی قرار نگرفته است.
این پژوهش با روش تحقیق تحلیلی- توصیفی و گردآوری مطالب از منابع مکتوب کتابخانهای، نخست به مفاهیم مؤثر در تحلیل پیشایند پرداخته و در بخش دوم به «رویکردها در حوزه حقوق قضایی اقلیتها» توجه شده و در قسمت نهایی، به تبیین هر یک از سه فرض مطرح شده در مساله تحقیق پرداخته خواهد شد.
مفاهیم متعددی در تحلیل فرضیه نوشتار، مؤثر هستند که از جمله آنها میتوان به واژه «احوال شخصیه» اشاره کرد. احوال شخصیه در لغت، به معنای مجموعه اوصاف، وضعها، حالها، چگونگیها و هیئتهای یک شخص حقیقی(آدمی) است، اعم از آنکه این وضعیت و چگونگی در حقوق و تکالیف او تأثیرگذار باشد یا نباشد؛ اما در مفهوم اصطلاحی آن، که از اصطلاحات معاصر و مقتبس از حقوق است و به تازگی از فرهنگ غربی به فرهنگ شرقی، اسلامی و ایرانی راه یافته است(زحیلی، موسوعه الفقه الاسلامی و القضایا المعاصره، ص20؛ دائره المعارف بزرگ اسلامی، ج7، ص130؛ صفایی و قاسمزاده، اشخاص و محجورین، ص13؛ متولی، احوال شخصیه بیگانگان در ایران، ص11)، در برابر «احوال عینیه»(اوصافی که با مسائل مالی مرتبط است)(شبلی، احکامالاسرهفیالاسلام،ص12؛ الصده، اصول القانون، ص127))(صفایی و قاسمزاده، اشخاص و محجورین، ص13) قرار گرفته و به حالتها و اوصافی از شخص انسان اختصاص یافته است که منشأ آثار حقوقی نباشند، مثل سیاه یا سفید بودن، مصداق احوال شخصیه به شمار نمیآید. در مختصرترین تعریفها، احوال شخصیه را عبارت از «وضعیت» یا مجموعه «وضعیت و اهلیت» دانستهاند و در بسیاری دیگر از تعریفها نیز احوال شخصیه را بهگونهای مرتبط با این دو مفهوم توضیح دادهاند، از جمله «احوال شخصیه از وضعیت(مدنی) و اهلیت تشکیل میشود و اعم از آنهاست؛ به سخن دیگر، احوال شخصیه، اوصافی مربوط به شخص هستند، صرفنظر از شغل و مقام خاص او در اجتماع و قابل تقویم و مبادله با پول نبوده، از لحاظ حقوق مدنی، آثاری بر آنها مترتب است، مانند ازدواج، طلاق و نسب»(صفایی و قاسمزاده، همان، ص13) یا «احوال شخصیه در دو معنا به کار میروند. یکی معنای اعم و دیگری معنای اخص. احوال شخصیه در معنای اعم کلمه، از وضعیت و اهلیت تشکیل میشود(ماده 6 قانون مدنی) ولی در معنای اخص، تنها به وضعیت اطلاق میشود و شامل اهلیت نیست(ماده 7 قانون مدنی)» (الماسی، تعارض قوانین، ص151).
در فهم از اقلیتها نیز میتوان رویکردی عددی داشته و اقلیت را عبارت از گروهی دانست که در حاکمیت شرکت نداشته، [و] از نظر تعداد، کمتر از بقیه جمعیت کشور باشند و اعضای آن، در عین حال که تبعه آن کشورند، ویژگیهای قومی، مذهبی یا زبانیشان با سایر جمعیت کشور تفاوت دارد و دارای نوعی حس وحدت منافع و همبستگی در جهت حفظ فرهنگ، آداب و رسوم، مذهب یا زبان خود هستند (ترنبری، حقوق بین الملل و حقوق اقلیتها، 1379 ،ج1،ص12). بر اساس این تعریف، هرجا این عناصر در گروهی گرد آمد، آن گروه، از نظر حقوق بینالملل، اقلیت محسوب میگردد و صدق اقلیت منوط به شناسایی دولتها نمیباشد. اقلیت در فقه اسلامی با اقلیت در حقوق، قدری متفاوت است. در فقه اسلامی، اقلیت زبانی یا نژادی وجود ندارد؛ زیرا در اسلام، نژاد و زبان باعث برتری و امتیاز نمیگردد. افزون بر این، مناط برتری و تقدم نیز به صورت یک قاعده کلی، اکثریت نمیتواند باشد؛ با این حال، اقلیت مطرح شده در اسلام، تنها اقلیت دینی است که بر سه قسم است: اهل کتاب، که عبارتند از یهود و نصارا و شبه اهل کتاب، که معمولا با آنها چون اهل کتاب معامله میشود؛ مثل زرتشتیان و دستهای که در هیچیک از دستههای فوق نمیگنجد؛ همانند ستارهپرستان که عقیده و آیین این دسته، از نظر اسلام، اعتبار ندارد (طوسی، مبسوط، ج2، ص261).
محمد حمید الله به عنوان یک گزارشگر حقوق اسلامی که سیره حکام مسلمان را جزو منابع حقوق اسلامی و حجت میداند، مینویسد اگر یکی از طرفین دعوا غیر مسلمان و طرف دیگر مسلمان باشد و دعوا در قلمرو اسلامی واقع شده باشد، دعوای مزبور نزد محکمه اسلامی اقامه میشود و معمولاً حقوق اسلامی حاکم بر آن قضیه خواهد بود. به نظر وی، در خصوص دعاوی مدنی مشکل چندانی وجود ندارد؛ ولی در دعاوی کیفری استثنائات و مقتضیات چندی به نفع غیرمسلمانان وجود دارد؛ اولاً بعضی اعمال از قبیل مستی و ازدواج با محارم و امثال آنها در صورتی که توسط غیرمسلمان ارتکاب شود، جرم تلقی نمیشود. ثانیاً عدهای از فقها در خصوص قتل نظر دادهاند که نمیتوان برای مسلمانی که غیرمسلمانی را به قتل رسانده، مجازات اعدام قائل شد؛ بلکه قاتل باید فقط دیه بپردازد. البته حنفیان معتنقدند که در این مورد نمیتوان تمایزی میان یک مسلمان و غیرمسلمان قائل شد (سرخسی، محمد بن احمد، شرح السیر الکبیر، ج4، 52). شیبانی نیز معتقد است که یک غیرمسلمان خارجی مادام که با اجازه در سرزمین کشور اسلامی ساکن است دارای همان حقوق و تکالیفی است که یک تبعه غیرمسلمان دارا است. در نتیجه قانون کیفری نسبت به مسلمانی که سبب قتل چنین فردی شده است اعمال خواهد شد.
اما در خصوص تعارض بین قوانین دو غیرمسلمان، دادگاه اسلامی در ابتدا به آن قضیه رسیدگی نمیکند؛ زیرا حسب نظر فقهای اسلامی، فرقه های غیراسلامی کلاً در برابر امت اسلامی، امت واحد تلقی میشوند (سرخسی، شرح السیر الکبیر، ج4، 139) ولی اگر طرفین نتوانند در مورد انتخاب محکمه و قانون حاکم بر دعوا توافق کنند، در این صورت، همانطور که توسط فقیه مشهور «خلیل»، نقل شده، تصمیم نهایی با حقوق اسلامی است. البته در این خصوص، تمایزی بین دعاوی مدنی و کیفری وجود ندارد.
اما در فرض اختلاف میان مذاهب مختلف، از قبیل شیعه و سنی یا حتی حنفی و شافعی و امثال آنها، اگر قضات موظف باشند که مطابق مقررات مذهب رسمی کشور حکم کنند، اهمیتی ندارد که آنها از کدام مذهب باشند و لذا مشکلی بروز نخواهد کرد؛ ولی اگر حکومت پیرو تساهل مذهبی بوده و هر فرد حق داشته باشد مطابق مقررات مذهب خود به موضوع رسیدگی کند-به خصوص در مسائل احوال شخصیه-تعارض واقعی قوانین حادث میشود. برای مثال، در مصر در زمان سلطان صلاح الدین به موازات هم با چهار تشکیلات قضایی با چهار قاضی القضات و تعداد لازم قضات برای هر یک از چهار فرقه سنی مواجه میشویم. با این همه در مواردی که طرفین دعوا پیرو مذاهب مختلف بودند مشکل حل نمیشد/ ظاهرا فقهای متقدم متذکر این مطلب نشدهاند. بعدها چنین مقرر شد که مقررات مذهب خوانده یا متوفی بر حسب مورد حاکم باشد. همین قاعده در حکومتهای پیرو مذهب حنفی، شافعی و مالکی جاری بوده است. حتی در هند به هنگام تسلط بریتانیا همین قاعده پذیرفته شده بود و همین طور بوده در تونس و مصر. احتمالا جاهای دیگر نیز چنین بوده باشد (حمید الله، سلوک بینالمللی دولت اسلامی، 371 و 372).
برخی دیگر از نویسندگان بدون تفکیک حالتهای مختلف دخیل در تحلیل مساله، با اذعان به سکوت اصل 12 و 13 قانون اساسی، معتقدند در این زمینهها، صلاحیت دادگاههای عمومی در دعاوی بینالادیانی محرز است؛ زیرا فضای اصل 12 و 13 قانون اساسی مربوط به روابط دروندینی است و در چنین نمونههایی است که تصمیمات مراجع عالی اقلیتهای دینی در امور حسبی و احوال شخصیه معتبر است و در محاکم قضایی بدون رعایت تشریفات، تنفیذ و اجرا میگردد (جوان آراسته و ملک افضلی، حقوق اساسی، حقوق بشر، حقوق شهروندی و مردمسالاری، 109).
فراتر از این تحلیلها و رویکردها، میتوان گفت که در نظام حقها، مبنای برخورداری کرامت ذاتی است و نه کرامت اکتسابی و مبتنی بر عقیده و ایمان. از اینرو تفاوت در درجه و نوع ایمان سبب برخورداری از حقوق متفاوت نمیتواند باشد؛ از اینرو نمیتوان عقیده متفاوت را مبنای دادرسی متفاوت قرار داد (اصولا). با اینحال در برابر، این رویکرد نیز قابل تامل است که چنانچه اقلیت مذهبی یا دینی به رسمیت شناخته شده باشد در کنار آزادی این عقیده، بایستی یه لوازم این آزادی از باب «اذن در شی، اذن در لوازم آن است» نیز پایبند بود و از اینرو به امکان اجرای احکام دینی اقلیتها در دادرسیها، در قالب تراکمگرایی حقوقی در اثر تفاوت عقیده قائل شد. البته در اینکه این اذن بایستی مضیق تفسیر شود تا با اصل حاکمیت قانون و لزوم تساوی همگان در برابر قانون واحد، در تنافی قرار نگیرد و یا امکان توسعه آن و برخورد متفاوت و بر مبنای احکام اقلیتها نیز وجود دارد، بایستی تأمل نمود. ویژهتر آنکه، در ایجاد وظیفه استماع نسبت به قضات اسلامی، مشروع بودن موضوع خواسته بر طبق موازین فقهی نیز شرط است (بجنوردی، ج1، ص87). در ذیل با توجه به ملاحظات فوق، هر سه فرض مطرح مورد بررسی قرار خواهند گرفت.
اصل ۱۲ قانون اساسی اقدام به تبیین جایگاه دین در نظام حقوقی جمهوری اسلامی ایران و اساسیسازی دین اسلام و مذهب جعفری اثنیعشری به عنوان دین و مذهب رسمی کشور کرده است. اما اصل مزبور علاوه بر تعیین دین و مذهب رسمی کشور، به موضوع احترام کامل به سایر مذاهب اسلامی و آزادی آنها در انجام مراسم مذهبی، تعلیم و تربیت دینی، احوال شخصیه و دعاوی مربوط به آن در دادگاهها نیز اشاره کرده و در خصوص جایگاه سایر مذاهب اسلامی نیز احکامی را مقرر میدارد. مفاد این اصل در خصوص اقلیتهای مذهبی شامل دو حکم است: الف) آزادی در انجام مراسم مذهبی و رسمیت داشتن احوال شخصیه ایشان و دعاوی مربوط به آن در دادگاهها. ب) صلاحیت مقرراتگذاری در حیطه صلاحیت شوراهای محلی به شرط داشتن اکثریت جمعیتی منطقه.
نظر به اینکه مطابق با اصول دوازدهم و سیزدهم قانون اساسی، مسائل مربوط به احوال شخصیه اقلیتهای دینی و مذهبی در محاکم قضایی جمهوری اسلامی ایران رسمیت داشته و در اینگونه مسائل مطابق با فقه خود ایشان عمل میشود و با توجه به اینکه نظم حقوقی نوین و نیز استلزامات ایجاد وحدت رویه قضایی، لزوم قانونگذاری مسائل مختلف را ایجاب مینماید، لذا ضرورت تنظیم و تنقیح احکام و مقررات مربوط به احوال شخصیه اقلیتهای دینی و مذهبی احساس میشود.
سازوکارهای متعددی برای به رسمیت بخشیدن احوال شخصیه اقلیتهای مذهبی پیشبینی شده است:
الف: شرط عدم مخالفت با نظم عمومی: طبق قوانین مختلف، رسمیت داشتن قواعد و آداب مسلمه اقلیتهای دینی و مذهبی مقرر در قانون اساسی و نیز اجرای آنها در دعاوی احوال شخصیه میان خودشان به شرط عدم مخالفت با نظم عمومی، اشکال یا ایرادی چه از نظر فقهی و چه از نظر حقوقی ندارد. نکته مهم در اینجا، معنا و مفهوم شرط مقرر است: «عدم مخالفت با نظم عمومی». به نظر میرسد بتوان نظم عمومی را با استفاده از این دو گزاره تعریف و تبیین کرد: «ما لا یرضی الشارع أو ماذا یرضی به الشارع فعله» و«ما لایرضی الشارع ترکه»؛ آنچه که شارع به انجام آن راضی است و ترک آن را نمیپسندد. در واقع بعضی از افعال و کارها هستند که شارع مقدس به هیچ وجه، به ترک آنها راضی نیست و از این جهت تفاوتی هم میان مؤمن و کافر قائل نشده است.برای مثال مطابق با احکام ارث برخی از اقلیتهای دینی، سهمالارث ذکور و اناث بهطور یکسان و برابر در نظر گرفته شده است؛این مسأله اگرچه مخالف صریح احکام اسلامی است اما اجرای آن به دلیل عدم مخالفت با نظم عمومی، هیچگونه ممنوعیتی ندارد. بنابراین تنها زمانی از اجرا و به رسمیت شناختن احکام و قوانین احوال شخصیه اقلیتهای مذهبی و دینی امتناع میشود که مخالف نظم عمومی باشند. در واقع چنانچه این مخالفت با احکام اسلامی در مسائل مربوط به نظم عمومی نباشد، ولو آنکه مخالفت مسلم با احکام فقهی اسلام داشته باشند، اجرای آنها خالی از اشکال است. این چنین مواردی مصداق «ما لایرضی به الشارع» است. لذا اصل اولیه بر عدم تعارض است؛چراکه اجرای احکام و قواعد مذهبی اقلیتهای دینی و مذهبی تنها در خصوص احوال شخصیه خود ایشان است و علیالقاعده با احکام مذهب رسمی کشور تعارضی ندارد.
حال در صورتی که میان احکام اقلیتهای دینی و مذهبی با نظم عمومی، تزاحم ایجاد شود، دو ماده واحده وجود دارد: قانون اجازه رعایت احوال شخصیه ایرانیان غیر شیعه در محاکم مصوب ۳۱ تیرماه ۱۳۱۲ شمسی و قانون «رسیدگی به دعاوی مطروحه راجع به احوال شخصیه و تعلیمات دینی ایرانیان زرتشتی، کلیمی و مسیحی» مصوب ۱۳۷۲ مجمع تشخیص مصلحت نظام.
در این قوانین، قواعدی برای رفع تزاحم احکام با نظم عمومی مطرح شده است که البته عمدتاً معیارها و موازین حقوق خصوصی است. علاوه بر اینها اصل ۴ قانون اساسی نیز معیار و میزانی کلیتر و عامتر را مطرح میکند. اقلیتهای دینی و مذهبی در مسائل مربوط به احوال شخصیه خود طبق فقه خودشان عمل میکنند اما محدوده و میزان این آزادی تا کجاست؟ ازجمله این میزانها نظم عمومی است؛ آزادی آنها در عمل به احکام و مقررات خودشان تا جایی است که نظم عمومی بر هم نخورد.
ب: مصلحت؛ ملاک قانونگذاری: آیا قانونگذار جمهوریاسلامیایران، الزامی برای وضع قانون در خصوص احوالشخصیه اقلیتهای مذهب مقرر در اصل ۱۲ دارد یا خیر؟ مطابق اصل 71 قانون اساسی، مجلس میتواند در کلیه مسائل، قانونگذاری کند و در واقع دارای صلاحیت عام قانونگذاری است؛ اما نکتهای که باید به آن توجه داشت این است که صلاحیت قانونگذاری با مصلحت قانونگذاری متفاوت است؛ مسأله قانونگذاری تنها ناظر به مباحث فقهی یا حقوقی نیست و دارای ابعاد سیاسی و اجتماعی گستردهای است و لذا باید همه جوانب آن در نظر گرفته شوند. از اینرو مجلس با توجه به ابعاد و زوایای مختلف موضوع، چنانچه قانونگذاری را به صلاح بداند، اقدام به وضع قانون مینماید و الا خیر. از اینرو قانونگذار اساسی، مجلس را مکلف به امر قانونگذاری نکرده است. بنابراین مجلس شورای اسلامی دارای صلاحیت عام قانونگذاری در حدود مقرر در قانون اساسی است ولیکن این صلاحیت به معنای لزوم قانونگذاری نیست. اینکه مجلس در چه موضوعاتی ورود کرده و قانونگذاری نماید، ارتباط مستقیم و وثیقی با سیاست تقنینی کشور دارد و الزام یا منع مجلس برای ورود به موضوعات خاص، وجهی ندارد. به نظر میرسد مناسبتر آن باشد که اقدام در این زمینه از طریق آییننامهنویسی انجام شود و نه قانونگذاری؛ چراکه قانونگذاری امری مهم و دارای جوانب مختلف است که بسیاری از این جوانب و ملاحظات در آییننامهنویسی وجود ندارند.
در نظام حقوقی ایران، طبق اصل ۱۶۷ قانون اساسی «قاضی موظف است کوشش کند حکم هر دعوا را در قوانین مدونه بیابد و اگر نیابد با استناد به منابع معتبر اسلامی یا فتاوای معتبر، حکم قضیه را صادر نماید و نمیتواند به بهانه سکوت یا نقص یا اجمال یا تعارض قوانین مدونه از رسیدگی به دعوا و صدور حکم امتناع ورزد». در واقع قضات مکلفند در موارد سکوت قانون به فقه اسلامی رجوع کنند اما آنچه در این اصل مد نظر قرار گرفته است، فقه شیعی است. بنابر آموزههای شیعه، در دعاوی و اختلافات مربوط به سایر ادیان و اقلیتهای مذهبی، قاضی موظف است به فقه خود ایشان رجوع کند.
ج: لزوم رجوع به قانون مدنی در موارد اختلافی و غیرمسلم: اصل اولیه در نظام حقوقی ایران، این است که در مسائل و دعاوی مربوط به احوال شخصیه، قانون مدنی ملاک عمل است مگر در موارد استثنا که از جمله این موارد، عادات و قواعد مسلم اقلیتهای دینی و مذهبی است. در موارد غیرمسلم و اختلافی، طبق قانونمدنی عمل میشود و تفاوتی نمیکند که افراد بر چه دین و یا مذهبی باشند. در واقع این اجازه قانونگذار به اقلیتهای دینی و مذهبی نوعی تبعیض مثبت و استثنا است که در موارد استثنا به حد مسلم و یقینی اکتفا میشود. به عبارت دیگر قاضی ایرانی موظف است از قانون رسمی کشور تبعیت کند مگر اینکه طبق همین قانون، استثنائاتی در نظر گرفته شده باشد که از جمله این استثنائات، حکم مقرر در اصل ۱۲ قانون است. قانون «رسیدگی به دعاوی مطروحه راجع به احوالشخصیه و تعلیمات دینی ایرانیان زرتشتی، کلیمی و مسیحی» مصوب ۱۳۷۲ مجمع تشخیص مصلحت نظام نیز برخی دیگر از موارد استثنا را بیان کرده است. این ماده واحده لزوم رعایت قواعد و عادات مسلمه متداوله در مذهب آنان در دادگاهها را اشاره میکند و البته اجرای این موارد استثنا را به شرط عدم مخالفت با نظم عمومی تجویز میکنند. لذا چنانچه اجرای حکمی مخالف با نظمعمومی باشد، کنار گذاشته میشود.
در اینجا دو حالت وجود دارد:الف: قانون یا نظر فقهی امامیه با آراء آنها مطابقت داشته باشد که در این حالت، هیچ مشکلی وجود ندارد.
ب: قانون یا نظر فقهی امامیه با نظرات و آراء فقهی مذهب طرفین دعوا مطابقت نداشته باشد. این حالت بسیار پیچیدهتر از حالت نخست است. در اینجا وقتی قاضی به قانون مدنی رجوع میکند، آنچه در قانون آمده است مطابق با هیچیک از آراء و نظرات آنها دیده نمیشود. مشابه این حالت در دعاوی و اختلافات مذهب خود ما نیز وجود دارد. بسیار رخ میدهد که طرفین دعوا هر یک مقلد یک مرجع تقلید هستند اما در دادگاه، قاضی با نظر هیچیک از این مراجع تقلید کاری ندارد و مطابق با قانون حکم میدهد. در جمهوریاسلامی به جای رأی قاضی، قوانین مدونه ملاک هستند و قاضی میبایست حکم خود را بر مبنای قوانین موجود صادر کند. لذا هیچ فرقی نمیکند که طرفین دعوا مقلد کدام یک از مراجع تقلید باشند و نیز تفاوتی نمیکند که یهودی باشند یا مسلمان. در مواردی که طرفین دعوا از اقلیتهای دینی و مذهبی کشور باشند طبق قانون، قاضی حکم قضیه را بر مبنای فقه خود ایشان صادر میکند. البته در اینجا باید به قدر مسلم عمل شود. قدر مسلم آن است که قاضی در مواردی حکم دعوا را مطابق با فقه خود ایشان صادر میکند که اولاً طرفین دعوا پیرو یک دین و مذهب باشند. ثانیاً حکم قضیه مشخص و غیراختلافی باشد. اگر حکم قضیه اختلافی باشد، دو حالت مطرح میشود: ۱ـ فتاوی و احکام موجود قابلیت جمع را داشته باشند: در این صورت قاعده «الجمع مهماامکناولیمنالطرد» اعمال میشود و هر دو را جمع میکنیم.
۲ـ فتاوی و قواعد مربوط، قابلیت جمع با یکدیگر را نداشته باشند: در این صورت دو قاعده مهم وجود دارند: «قاعده التزام» و «قاعده الزام». مطابق با قاعده الزام، قاضی اسلامی موظف است به حکم آیه شریفه «فَاحْکُمْ بَیْنَهُمْ بِمَا أَنْزَلَ اللَّهُ»( سوره مائده/ آیه ۴۸)مطابق با تنزیل الهی حکم کند. تنزیل الهی در درجه نخست حکم قرآن و فقه جعفری اثنیعشری است و در واقع قاعده کلی آن است که قاضی مطابق با قرآن و سیره معصومین علیهمالسلام و تعلیمات ایشان حکم دهد. اما در همین تنزیل الهی مقرر شده است که میان ادیان و مذاهب دیگر باید مطابق با فقه خود ایشان قضاوت نمود. این یک قاعده راهبردی و حل تعارض است؛ لکن باید توجه داشت که میزان و حدود این قضاوت، در موارد مسلم، غیراختلافی و یقینی است.
به نظر میرسد بهتر آن است که در اینگونه موارد اختلافی، مجلس شورای اسلامی ورود کرده و قانونگذاری کند و این امر هیچگونه منافاتی با اصول ۱۲ و ۱۳ قانون اساسی ندارد. (برگرفته از میزگرد رسیدگی به دعاوی احوال شخصیه اقلیتهای مذهبی در دادگاهها)
وقتی صحبت از اقلیتهای دینی و مذهبی میشود، دو حالت متصور است: حالت نخست در خصوص روابط بین همکیشان و هممذهبان است که در اصول ۱۲ و ۱۳ قانون اساسی آمده است و مورد بررسی قرار گرفت. حالت دوم که دارای اهمیت بیشتر بوده و عمده مشکلات ما در این رابطه است در خصوص روابط بینالادیانی یا بینالمذاهب است مانند رابطه یک مسلمان با یک زرتشتی یا رابطه یک حنفی با یک شافعی.
با تصویب قانون اجازهی رعایت احوال شخصیهی ایرانیان غیرشیعه مصوب مرداد ماه سال 1312 ه.ش توجه سیستم حقوقی و قانونگذاری ایران نسبت به تحدید اصل سرزمینی بودن قوانین و عقبنشینی حاکمیت در باب احوال شخصیه اتباع خود کاملا مشهود است، اما مشکل با تصویب این قوانین به پایان نمیرسد و سؤالی بیپاسخ باقی میماند و آن سؤال این است که در صورتیکه در بین این گروه خاص پیرو یک مذهب، یک نفر مسلمان باشد باز هم قانون متبوع آن گروه در احوال شخصیه نافذ و معتبر است؟ به عبارت دیگر آنچه از قانون مذکور و قوانین مشابه برمیآید ناظر به موردی است که کلیهی افراد تابع یک مذهب خاص غیر از شیعه اثنی عشری باشند و در صورت تعارض رعایت احوال شخصیه با حقوق شخصی یک مسلمان قانون اطلاق دارد و این اطلاق زمینه اظهار نظرهای مختلف در این زمینه را فراهم کرده است.
دیدگاههای مطروحه در این مسأله،ا با طرح یک فرضیه بیان میشود:
در خانوادهای زرتشتی، وصیتی مبنی بر محرومیت احدی از وراث که از سالیان قبل از فوت مادر به دین مبین اسلام گرویده بود، ضمن دادخواستی از طرف وارث مسلم، مورد اعتراض مسلم واقع گردید و اصلاح گواهی حصر وراثت را منحصرا به نام خود، از دادگاه تقاضا کرد.
محتمل اول: قلمرو رعایت احوال شخصیه ایرانیان غیرشیعه تا جایی است که با حقوق مسلمان در تعارض قرار نگیرد که در اینصورت اولویت و حق تقدم با مسلمان است، اگر چه یک نفر باشد. دلایل این دیدگاه را میتوان به این شکل تبیین نمود:
محتمل دوم؛ اطلاق قوانین رعایت احوال شخصیه ایرانیان غیرشیعه و اقلیتهای مذهبی شامل فرضی که یک یا چند نفر مسلمان هم در بین آنها باشد؛ میشود و اصل، احترام به حقوق اقلیتها در احوال شخصیه است و در موارد تردید باید به این اصل رجوع کرد. ادله این دیدگاه بدین قرار است:
پر واضح است که اطلاق قوانین اجازهی رعایت احوال شخصیهی ایرانیان غیرشیعه و اقلیتها و همچنین اصل 13 قانون اساسی منصرف از حالتی است که با حقوق ارثیه و مالی یک مسلمان در تعارض قرار میگیرد و اصلا فرض مذکور یک حالت استثنایی دارد که قانون در مورد آن اطلاق دارد و برای وصول به نظر صائب باید به مبانی اصیل مراجعه شود. ضمن اینکه نباید فراموش کرد که احکام و قواعد ارث در حقوق اسلام از قواعد آمره است و هیچگونه تراضی بر خلاف آن پذیرفته نیست، لذا باید گفت محدوده آزادی ایرانیان غیرشیعه و اقلیتها در احوال شخصیه خود تا جایی است که با قواعد آمرهی حکومت اسلامی و بالتبع مسلمانان در تعارض نباشد و به نظم عمومی و اخلاق حسنه لطمه نزند.
پس از بررسی قواعد حاکم بر احوال شخصیه ایرانیان غیرشیعه در دعوی طرفین غیرشیعه و طرفین شیعه و غیرشیعه، حال موردی بررسی میشود که طرفین شیعه و مدعی شیعه (اصالتا غیرشیعه) هستند.
مورد سوم، با طرح یک فرضیه بیان میشود: در خانوادهای زرتشتی، احدی از وراث، ضمن اذعان به ماده 881 ق.م که مقرر میدارد «کافر از مسلم ارث نمیبرد اگر در بین ورثهی متوفای کافری، مسلم باشد وراث کافر ارث نمیبرند اگر چه از لحاظ طبقه و درجه مقدم بر مسلم باشند»، ادعای خلاف واقعی را مبنی بر شیعه بودن خود اظهار داشته و دادخواستی بر علیه سایر وراث مبنی بر محرومیت آنها از ارث اظهار داشته است. حال با عنایت به تعصب فرد مذکور در دین خود (زرتشت)، حکم دادگاه در باب ادعای شیعه بودن وی در جهت سوء استفاده از ماده مذکور چیست؟
قبل از ورود به بحث قواعد حاکم بر حقوق این دسته، ابتدا باید دین طرف مقابل توسط قاضی محرز گردد.
گاهی ادعای مدعی در ابراز دین خود نفعی را به دنبال داشته و علت ادعای وی کسب نفع بوده و گاهی ادعای مذکور به حال وی نافع نبوده و صرف اطلاع، دین خود را ابراز مینماید. فرض مطروحه از قسم اول بوده که ادعای شخص به دین اسلام نافع بوده و وی به دلیل کسب نفع در دعوای ارث، دادخواستی را مطرح نموده است.
اگر کسی ادعایی را به عنوان خواهان (طرح دعوی حقوقی کند) مطرح کند باید ادعای خویش را ثابت کند و برای اثبات ادعای خویش باید دلیل محکمه پسند ارائه کند. دعاوی حقوقی دعاوی هستند که در دادگاههای عمومی طی دادخواست از ناحیه شخص مدعی حق یا دین مطرح میشود و برای اثبات حق یا دین شخص خواهان باید به دلایلی استناد کند.
مطابق قانون آیین دادرسی مدنی ماده ۱۹۴ الی ۲۹۴ به ادله اثبات دعوی حقوقی اشاره شده است.
بنابراین طبق قانون آیین دادرسی مدنی برای اثبات دعوی در دادگاههای حقوقی ۵ مورد در نظر گرفته شده است: از جمله، اقرار، سند، شهادت، امارات قضایی و سوگند. در مسأله اثبات اسلام در صورتی اجرای شهادتین توسط شخص، نزد قاضی صورت گیرد، مذهب وی ثابت خواهد شد و از آنجا که اقرار به تشیع نیز مثبت ایمان است لذا شخص مسلمان محسوب شده و دعوا از جمله دعاوی طرفین شیعه است. رأی دادگاه بر اساس موضوع مطروحه صادر خواهد گردید و تمام احکام اسلام از جمله ارث در مورد وی ثابت میشود.
اما در صورت عدم احراز دین مدعی با ادله مذکور این سؤال مطرح میشود که: آیا اولاد کفّار کافرند و احکام کفر بر آنها جاری میشود یا خیر؟ آیا فرزند زرتشتی، زرتشتی است یا خیر؟ مشهور میان اصحاب قائلند که فرزند زرتشتی، زرتشتی است و تمام احکام زرتشت بر وی جاری میشود.
مشهور به 3 دلیل استناد کردهاند، از جمله:
عدم و ملکه بودن کفر و اسلام: کفر و اسلام عدم و ملکه است، اگر کسی مسلمان نباشد، کافر است. عدم الاسلام کفر است، ضدین نیست، از باب عدم و ملکه است و فرزند یهودی مسلمان نیست پس کافر است.
در نقد این استدلال، باید توجه داشت که توجه به عقیده یعنی جزم قلبی. شخص زمانی که به تکلیف میرسد، یا کافر است یا مسلمان. نمیتوان گفت که عدم الاسلام کفر است. عدم الاسلام، عدم است، هیچ، اسلام نیست. اما آیا کافر است یا نه؟ باید ببینیم جاذبه قلبی و یقین به اعتقادات پدر را دارد یا ندارد. اما میتوان گفت که کفر و اسلام ضدیناند، دو عقیده است، در جزم نفس است و اگر نفس جازم نباشد نمیتوان گفت عدم الاسلام کفر است.
استصحاب: فرزند در شکم مادرش چون جزء مادر بوده کافر بوده، حال نمیدانیم کافر است یا نه، باید استصحاب کفر کرد.
نقد این استدلال لازم به ذکر است که فرزند در شکم مادر عرفاً، عقلاً و شرعاً جدای از مادر است. اینکه جزء مادر است، مادر کافر است پس او نیز کافر است، صحیح نیست. مصداق رحم و فرزند، مصداق ظرف و مظروف است، رحم ظرفی است که فرزند به عنوان مظروف آن میباشد. علاوه بر این تعدد موضوع است، یعنی عرف، فرزند در شکم مادر را، با فرزندی که در حال حاضر شیر میخورد و گریه میکند 2 موضوع میداند.
اجماع: برخی از شهرت بالاتر رفته و قائل به اجماع هستند، بلکه سیره از تشیع است.
اجماع مذکور قابل استناد بوده و طبق آن، فرزندان زرتشتی در تمامی احکام یا لااقل در طهارت و نجاست همانند پدرانشان خواهند بود (پایگاه اطلاع رسانی آیت الله مظاهری، 15/4/1387).
همچنین مؤید این اجماع، اصل استصحاب است اما نه استصحاب جزئی از مادر بودن که مورد نقد واقع گردید، بلکه اگر شخص مدعی از زمان انعقاد نطفه تا زمان رسیدن به بلوغ در والدینش سابقه اسلام وجود نداشته باشد، استصحاب کفر در مورد وی جاری خواهد شد. بنابراین اسلام شخص مدعی باید احراز گردد.
در صورتی که احراز گردد مدعی همچنان به کیش خود وفادار است و اسلام او صوری بود، حکم به اسلام او ملغی خواهد شد و دعوا از جمله دعاوی طرفین شیعه و غیرشیعه است که طبق دیدگاه منتخب، اصل، احترام به حقوق اقلیتها در احوال شخصیه است و در موارد تردید باید به این اصل رجوع کرد.
نتیجهگیری
-اجرای قواعد فقهی و مذهبی اقلیتهای دینی و مذهبی در دعاوی میان خودشان نه تنها مغایرتی با موازین اسلامی ندارد بلکه منطبق با آن است؛ اما مطابق با قوانین این امر منوط به دو قید شده است:
الف ـ عدم مخالفت با نظم عمومی: طبیعتاً تنها آن بخش از احکام فقهی و مذهبی اقلیتهای دینی و مذهبی که مخالفت و مغایرتی با نظم عمومی کشور نداشته باشند، قابل اجرا است و این شرط، حتی در صورت عدم تصریح قانونگذار نیز از اصول حاکمه نظام حقوقی هر کشور به شمار میآید.
ب ـ قواعد و عادات مسلمه متداوله: دادگاهها ملزم به اجرای قواعد و عادات غیرمسلمه ایشان نمیباشند.
-در بیان دو دیدگاه مطروحه در باب قوانین حاکم بر احوال شخصیه شیعه و غیرشیعه، از یکسو با بررسی و مداقه در منابع و مبانی قوانین مربوط به حوزه ارث و وصیت به نظر میرسد اطلاق قوانین راجع به اجازه رعایت احوال شخصیه ایرانیان غیرشیعه منصرف از حالتی است که با حقوق یک مسلمان در تعارض قرار بگیرد و در این فرض اولویت با حقوق مسلمان خواهد بود. از سوی دیگر با نگاهی به برخی از قواعد فقهی، نظریات مشورتی اداره حقوقی قوه قضائیه و عهدنامههای بینالمللی که به جهت پیوستن جمهوری اسلامی ایران به آنها در حکم قانون تلقی میشود، به نظر میرسد که اطلاق قوانین مذکور با اراده مؤخر قانونگذار ایران در این زمینه مرتفع شده و دیگر نمیتوان به اطلاق قوانین مرتبط در این حوزه برای اولویتبخشی مسلمان بر غیر مسلمان تمسک کرد.
- در صورتی که مدعی شیعه بتواند ادعایش را به یکی از طرق مذکور در قانون آیین دادرسی مدنی از جمله اقرار، سند، شهادت، امارات قضایی و سوگند اثبات کند، ظاهرا محکوم به اسلام خواهد بود و دعوا از جمله دعاوی طرفین شیعه است. رأی دادگاه بر اساس موضوع مطروحه صادر خواهد گردید و تمام احکام اسلام از جمله ارث در مورد وی ثابت میشود. در غیر اینصورت، اجماع و استصحاب کفر شخص مدعی، فرزندان کافر را در تمامی احکام یا لااقل در طهارت و نجاست همانند پدرانشان میداند. بنابراین اسلام شخص مدعی باید احراز گردد. در صورتی که احراز گردد مدعی همچنان به کیش خود وفادار است و اسلام او صوری بود، حکم به اسلام او ملغی خواهد شد و دعوا از جمله دعاوی طرفین شیعه و غیرشیعه است که طبق دیدگاه منتخب، اصل، احترام به حقوق اقلیتها در احوال شخصیه است و در موارد تردید باید به این اصل رجوع کرد.